تبليغاتX
loveeeeeeeeeeeeeeee

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


loveeeeeeeeeeeeeeee

عاشقانه

 

با جبر تولد اغاز شدم و با جبر مردن پايان مي گيرم ياد بگيرم با

اختيار اين فاصله را پر كنم .

ياد بگيرم كه قانون جبر را نشكنم.

قانون اختيار را، شجاع و قوي زندگي كنم كه چشم را

به همه خوبيها و بدي ها بگشايم كه عاشقانه ترين ، والاترين

زشت ترين و خشن ترين كلام بشري را بشنوم .

كه بدانم ، بدانم و باز هم بدانم.

كه اشك بريزم ، بغض كنم ، درهم شوم اما چشم نبندم.

ياد بگيرم كه نمي توانم به قلب بگويم نزن اما بايد بگويم

چگونه بزن.

ياد بگيرم فقط به ادمهاي درخشان خيره نشوم و درچشمان

ناتوان ترين انسانها دنبال زيبايي بگردم.

ياد بگيرم بزرگي انهايي كه عمرشان صرف ادمهاي فراموش

شده ميشود و در كارنامه شان هيچ نابغه و دانشمندي نيست.

ياد بگيرم در هر كودكي دنبال كسي باشم كه دنيا را قدمي به

سمت نيكي مي برد.

ياد بگيرم براي عشق ورزيدن منتظر نشوم تا گرفتاري هاي

هر روزه پايان يابد كه ضرباهنگ چالاك رگهايم نت غم ها،

شادي ها ، اميد ها و نا اميد ها را بشنوم و در سمفوني

پر شكوه يك قلب دريايي اجراي همه حس ها را شاهد باشم.

ياد بگيرم در كشاكش سختي ها قوي و اميدوار باشم و مسؤلانه

تلاش كنم و مؤمنانه رها كنم كه براي قدر داني ها منتظر از

دست دادن ها نشوم.

براي سپاس گذاري ، چشم براه اتفاقي عجيب نباشم و دعا كردن

را تا زمان استيصال به تأخير نيندازم.

فقیر و ثروتمند                                                                                                                          

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…

 

+نوشته شده در ساعتتوسط شیدا | |