تبليغاتX
loveeeeeeeeeeeeeeee

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


loveeeeeeeeeeeeeeee

عاشقانه

 

 

و این گونه عشق کور می شود........

 

وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها همه جا شناور بودند

 

انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه فضایل و تباهی ها خسته تر

 

و کسل تر از همیشه دور هم جمع شدند . ناگهان ذکاوت ایساد و گفت : بیا یید

 

قایم باشک بازی کنیم .همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فوراً فریاد زد

 

من چشم می گذارم و از انجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی

 

بگردد همه قبول کردندد دیوانگی کنار درختی چشمهایش را بست و شروع به

 

شمردن کرد . لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد . خیانت داخل انبوهی زباله

 

پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی گشت . هوس به مرکز زمین رفت.

 

دروغ گفت من به زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت . طمع به داخل

 

کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و هنوز دیوانگی مشغول شمردن بود

 

هفتاد و نه .....هشتاد .........همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و

 

نمی توانست تصمیم بگیرد. تعجبی هم ندارد چون همه می دانیم پنهان کردن

 

عشق مشکل است . در همین حال شمارش دیوانگی به پایان رسید . نود و هفت

 

و هشت هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پشت یک بوته گل رز پنهان شد

 

دیوانگی فریاد زد : دارم میام .اولین کسی را که پیدا کرده بود تنبلی بود زیرا

 

تنبلی ، تنبلی اش امده بود جایی پنهان شود . بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه

 

اویزان بود . دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد

 

جز عشق ، او از یافتن عشق نا امید شده بود . حسادت در گوشهایش زمزمه

 

کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی ، او پشت بوته گل رز است . دیوانگی

 

شاخه ای را از درخت کند و به شدت زیاد ان را در بوته ی گل رز

 

فرو کرد و این کار را دوباره تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف

 

شد . عشق از پشت بوته بیرون امد و با دستهایش صورت خود را پوشاند

 

و از میان انگشتانش قطراتخون بیرون میزد ، شاخه ها به چشمان عشق

 

فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند . عشق کور شده بود .

 

دیوانگی گفت : من چه کردم ، وای من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تو را درمان

 

کنم . عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی . اما اگر می خواهی کاری

 

بکنی راهنمای من شو . و این گونه است که از ان به بعد عشق کور شد و

 

دیوانگی همواره در کنار او .

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط شیدا | |